چرا برخی افراد خوش‌شانس هستند و برخی دیگر نه؟

مقدمه

در دوران کودکی، من و مادرم یک شوخی دائمی درباره‌ی شبدرهای چهاربرگ داشتیم: من همیشه آن‌ها را پیدا می‌کردم و او هرگز نه. او به من لقب “خوش‌شانس” می‌داد. من شبدرها را در پیاده‌روها، مسیرهای کوه‌نوردی و حتی در مزارع علف‌های هرز پیدا می‌کردم. او بارها تلاش کرد اما هرگز نتوانست یکی پیدا کند.

تجربه‌ی شخصی

با بزرگ‌تر شدن، این موضوع به نمادی عمیق‌تر تبدیل شد. زندگی من پر از شانس بود؛ من مورد محبت قرار گرفتم، یک کسب‌وکار موفق راه‌اندازی کردم و حتی در اولین قسمت از برنامه‌ی “شark Tank” یک قرارداد به دست آوردم. اما زندگی مادرم پر از بدشانسی بود: او یکی از ۱۰ خواهر و برادر بود که بیشتر آن‌ها به فرزندخواندگی سپرده شدند. او به بیماری خودایمنی تهدیدکننده‌ی زندگی مبتلا شد و در لیست پیوند عضو قرار گرفت، اما یک اهداکننده به اندازه‌ای سریع پیدا نشد که بتواند جانش را نجات دهد.

امید و تلاش

چند روز قبل از اینکه او را از دست بدهیم، من یک شبدر چهاربرگ دیگر پیدا کردم. آن را در بیمارستان به او دادم و او با لبخندی نرم به من نگاه کرد و تقریباً در حالتی آرام گفت: “البته.” ما امیدوار بودیم که این بار او بتواند کمی از شانس من را قرض بگیرد.

سوال بزرگ

این تجربه سوالی آزاردهنده برای من به وجود آورد: چرا برخی افراد خوش‌شانس هستند و برخی دیگر نه؟ آرزو می‌کنم که می‌دانستم. اما اکنون که در حال ساخت دومین کسب‌وکار خود هستم و خودم را در چالش‌های جدید قرار می‌دهم، شروع به فکر کردن به شانس به شیوه‌ای متفاوت کرده‌ام.

شانس یا تلاش؟

مادرم از هیچ چیزی شروع کرد، اما او یک خانه و زندگی زیبا ساخت. او از خانواده‌اش حمایت کرد و به عنوان پرستار به دیگران کمک کرد. او بیشتر از هر کسی که می‌شناختم، سخت کار کرد. در واقع، حتی در حالی که در بیمارستان بستری بود و منتظر پیوند عضو بود، در حال مطالعه برای مدرک دانشگاهی چهارمش بود. او مطمئن بود که بهبود خواهد یافت و به خدمت به دیگران برمی‌گردد. امید او غیرقابل‌تکان بود.

نتیجه‌گیری

هیچ‌یک از این‌ها به شانس مربوط نمی‌شد. این‌ها درباره‌ی هدف و پایداری بود. و این به من یادآوری کرد که شانس می‌تواند به سمت دیگری هم برود. فردی می‌تواند در شرایط “خوش‌شانس” بزرگ شود، با همه چیزهایی که به او داده شده، و هرگز یاد نگیرد که برای چیزی کار کند یا به چیزی دست یابد. موفقیت واقعاً به شانس مربوط نمی‌شود. بلکه به حضور داشتن در روزهای سخت مربوط می‌شود. این اکنون چیزی است که در روزهای سخت کسب‌وکارم به آن فکر می‌کنم.

شانس واقعی

و به آن شبدر چهاربرگ نگاه می‌کنم — همان شبدر که در بیمارستان به مادرم دادم و آن را برای باقی عمرم نگه می‌دارم. زیرا اگرچه مادرم هرگز یک شبدر چهاربرگ پیدا نکرد، او همیشه شبدر من بود. اما شانس هرگز چیزی نبود که واقعاً مهم باشد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا