فشارِ تهمت و فرسودگی جانِ استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی
در فضای آکادمیک ایران، روایتِ زندگی دکتر علیاصغر مصدق رشتی، استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی، به مثابه نمادی از تأثیر منفیِ فشارهای تهمتآلود است که میتواند به فرسایش جسمی و روانی بینجامد. او زادهٔ مشهد بود، با اندیشهای روشن و رویکردی پربار در تدریس که همواره در کنار دانشجویان خود بود و به تربیت نسلهای جدید تاریخدانان میانجامید. نخستین سالهای تحصیل و پژوهش او با ارتباطی عمیق با آموزههای دکتر علی شریعتی همراه بود؛ ارتباطی که در آموزههای اخلاقی و سبکِ مدرسهاش منعکس میشد. هرچند، همانطور که در گزارشهای تاریخی آمده است، او در مسیر کار علمیِ خود با فضای سیاسیِ حاکم بر ایران نیز مواجه بوده است. این مواجهه تنها به دورههای خاصی محدود نمیشود؛ بلکه در طول زمان، فشارهای ناشی از فشارهای فرهنگی، اداری و گاهّتاً اجتماعی بر او سایه افکند و به صورتِ تدریجی او را به سمت فرسودگی پیش برد. به گزارش تیم آرشیو کامل، برخی از این فشارها در درون کمیتههای دانشگاهی و فضایی که به طور غیررسمی بر کار اعضای پژوهش و تدریس اعمال میشود، نمود پیدا میکرد.
دکتر مصدق در سالهای آغازین حضورش در دانشگاهِ شهید بهشتی به عنوان معلمی دغدغهمند شناخته میشد؛ او در کلاسهایش با شور و ذوق به تاریخ معاصر و تاریخ جهان میپرداخت و شاگردانش از حضور وی در کلاس و از روشهای تدریس صریح و بیپردهٔ او بهره میبردند. کلمهٔ کلیدی در توصیف رفتارِ او، تعادل بین صراحتِ علمی و اخلاقِ حرفهای بود: او به دانشجویان خود توصیه میکرد تا از مونتاژکاری پرهیز کنند و رسالهای بنویسند که از درونِ آن چیزهای ضروری و روشن آشکار باشد؛ همچنین با تأکید بر پرهیز از غرورِ علمی، به آنها آموخت که اضطرابِ نگارش نباید بهانهای برای بیاعتمادی به خود بشود. این خصیصهها باعث شد تا با وجودِ کمتعدادِ کتابهای منتشرشدهٔ او به زبانِ انگلیسی، جایگاهِ علمیِ خوبی در میانِ همدورهایان و شاگردان پیدا کند و در کنارِ این احترام، حسادتِ برخی از همکاران را نیز برانگیزد. این فشارهای روحی ناگهان آغاز نشدند، بلکه به مرور زمان در قالبِ فشارهای غیرعلنی و بدونِ اظهارِ علنیِ منابعِ اداری و رسانهای به سمتِ او حرکت کردند.
زندگیِ علمیِ دکتر مصدق، اما با یک رویدادِ بزرگ پایان نیافت؛ او با وجودِ تمامیِ تلاشها و بهرهگیری از منابعِ پژوهشیِ گوناگون، در نهایت به دلیلِ فشارهای روانیِ ناشی از این فضا، از ایران جدا شد و با همسر و دو فرزندش به خارج از کشور رفت تا در فرانسه زندگی کند. این رخدادِ مهاجرتِ زودهنگام، به رغمِ وجودِ پشتیبانیِ خانوادگی، با از دست دادنِ آرامشِ جسمانی و روانیِ او همراه بود. در دورههای آخرِ عمر، توانِ گفتوگو و شناساییِ افرادِ اطراف بهسادگی از دست رفت و او در نهایت در کنارِ همسر و فرزندانِ خود در فرانسه به زندگی ادامه داد تا اینکه به تدریج یافتنِ آرامشِ جسمانی و روانی برایش دشوار شد. در گزارشی که از منابعِ مختلفِ تاریخی نقل شده است، این فشارها به صورتِ مداوم و با شدتِ گاه به گاه ادامه یافت و به نقطهای رسید که جانِ او از فشارهای روحی و جسمی تابِ تحمل را از دست داد.
این وقایع به ویژه در دورهای رخ داد که ایران با چالشهای اجتماعیِ گسترده و فضایِ دانشگاهیِ پُر از مذاکراتِ متفاوت دربارهٔ سیاست، ایدئولوژی و آزادیِ بیان روبهرویی داشت. در چنین فضایی، برخی از افراد به جای گفتوگو و نقدِ سازنده، به اتکاءِ ابزارهایِ غیرشفافی در برابرِ اعضایِ علمیِ دانشگاهها اقدام کردند و فشارهایِ روحیِ شدیدِ ناشی از این رفتارها را برای استادانِ تاریخ و سایر رشتهها به وجود آوردند. با وجودِ این فشارها، دکتر مصدق همچنان در ذهنِ شاگردان و همکارانِ علمیِ خود به عنوان نمادی از صداقتِ علمی و اخلاقِ حرفهای باقی میماند. زندگیِ او، به عنوانِ یک استادِ تاریخِ پویا، با وجودِ چالشهایِ فراوان، نشان از قدرتِ نهفتۀ اندیشه و ارادهٔ انسانی دارد که در برابرِ فشارهایِ غیراخلاقیِ اجتماعی میایستد. در نهایت، او به دلیلِ فشارهایِ روانیِ سنگین، از ایران مهاجرت کرد و در کنارِ همسرِ خود و دو فرزندش، دورانِ اقامتِ طولانیِ خود را در فرانسه آغاز نمود؛ دورانی که با اندوهِ از دست رفتنِ آرامشِ جسمی و ناامیدیِ روانی همراه بود و نهایتاً باضعیف شدنِ توانِ تکلم و تشخیصِ افرادِ نزدیک به او همراه شد. این روایتِ زندگی و مرگِ استادِ تاریخِ دانشگاه شهید بهشتی، به عنوان یک رویهٔ تاریخی در یادها ماندگار شد و برای نسلهای آینده پرسشهایِ مهمی را دربارهٔ چگونگیِ مدیریتِ فشارهایِ اجتماعی و اجرایی در محیطهایِ آکادمیک مطرح میکند.
به گزارش تیم آرشیو کامل، این داستانِ شخصیِ علمی در عینِ روایتِِ فردی، بازتابِ مسائلی است که فراتر از زندگیِ یک استاد است: عزمِ علم در برابرِ فشارهایِ غیرعلمی، و نیازِ جامعه به حفظِ کرامتِ انسانیِ کسانی که برایِ ارتقایِ دانش تلاش میکنند. این روایت، هرچند شخصی است، اما به طورِ کلی به ما میگوید که هر نوعِ فشارِ روانی و اجتماعی که به اعضایِ دانشگاهی وارد میشود، میتواند به تباهیِ جسمی و روانی بیانجامد و در نهایت به از دست رفتنِ سرمایهٔ علمیِ یک جامعه منجر گردد. در این راستا، یادآوریِ اخلاقِ پژوهش، احترام به حریمِ خصوصیِ افرادِ علمی وِ اهمیتِ توجهِ مسئولانِ دانشگاهی به سلامتِ روانیِ اعضا، از اهمِ وظایفِ جامعهٔ علمیِ امروز است. این نکتهها نشان میدهد که توجه به سلامتِ روانیِ استادان، بهویژه در حوزههایِ پرتنشِ فکری و پژوهشی، نه تنها وظیفهٔ اخلاقیِ مدیرانِ دانشگاهها بلکه ضرورتیِ اجرایی برای حفظِ کیفیتِ آموزش و پژوهش است. در پایانِ این گزارش، یادِ استادِ تاریخِ دانشگاه شهید بهشتی را گرامی میداریم و امیدواریم فضایِ علمیِ ایران، با بهبودِ شرایطِ حمایتی از اعضایِ هیئتِ علمی، بتواند از تکرارِ چنین تجربیاتِ تلخی جلوگیری کند.
