کیمیایِ رهایی در اندیشه اقبال لاهوری: بازنگری در «خودی» و «بیخودی» در مواجهه با استعمار و سنت
این بازنویسی با هدف ارائهٔ نگاهی تازه و ساختارمند به مفهوم «خودی» و «بیخودی» در چارچوب اندیشهٔ علامهٔ محمد اقبال لاهوری انجام میشود؛ متن حاضر از طریق بازنویسیِ علمی و با حفظِ واقعیتهای تاریخیِ معتبر، به شکل گزارشِ خبری-تحلیلی تنظیم شده است. به گزارش تیم آرشیو کامل، این پژوهش که بر پایهٔ مقالات پژوهشگر مطالعاتِ دیالوگ، محمدرضا لبیب، در ماهنامهٔ کوچه و انتشارِ آبانِ ۱۴۰۴ استوار است، تلاش میکند تا با درنظرگرفتنِ زمینهٔ فکریِ اقبال، رابطهٔ میانِ فردیتِ مدرن و تعلّقِ سنتی را به صورتِ دیالکتیکی و تکاملی روشن سازد. این متن، بهطورِ همزمان، بازتابی از تلاشِ فکریِ معاصر برای بازتعریفِ «خودی» در برابرِ بحرانِ هویتِ مدرن و استعمار است؛ با این وجود، هیچگاه به دنبالِ راستکشیِ سیاسی یا تحریمِ اجراییِ فرهنگی نیست و در پیِ فهمِ عمیقِ آگاهیِ فردی است که در گروِ تعامل با دیگری—خواه خدا، جامعه یا دیگری انسانی—قرار میگیرد. در مقدمهٔ نگارنده، گفته میشود که اثرِ مزبور با رویکردِ تحلیلی-توصیفی به آثارِ فارسیِ اقبال لاهوری میپردازد تا نشان دهد چگونه خودی و دیگری در کنارِ یکدیگر معنا میشوند و چگونه عشق بهعنوانِ پیونددهنده، امکانِ درکِ حقیقتِ دیگری را بدونِ فراموشیِ استقلالِ او فراهم میکند.
به گزارش تیم آرشیو کامل، نویسندهٔ این نوشتار نشان میدهد که اقبال با تکیه بر منابعِ اسلامی-فلسفی و بهرهگیری از اندیشهٔ مدرن، در پیِ طرحِ گفتمانیِ نوینی است که در آن «خودی» نه تنها به صورتِ یک «مرکزِ خودکفا» دیده نمیشود بلکه ارزشِ خود را در نسبتِ دیالکتیکی با دیگری میپذیرد. از منظرِ معرفتشناختیِ اقبال، سه رکنِ اصلیِ این نظریه بهطورِ روشن تبیین میشود: نخست، معرفتِ رابطه؛ دوم، فراروی از ثنویتِ فرد و جمع؛ سوم، عشق بهمثابه ابزارِ شناخت. بهگفتهٔ لبیب، این سه محور در همآمیختگیِ عملیِِ انسان با جهان و با خدا شکل میگیرند و باعثِ میشود که خودی در مسیرِ تکاملِ معنویِ انسانِ مسلمان معنا پیدا کند. همچنین در سراسرِ آثارِ اقبال، احترام به کرامتِ انسانی بهعنوانِ بنیانی وجودی و نه صرفاً اخلاقی مطرح میشود؛ انسانی که از بندِ تقلید و انفعال رها میشود تا در رهگذرِ تعادلِ بینِ خویش و دیگری به مقامِ خلیفهٔ الهی برسد. در متنِ پیشِ رو، این نگاه بهخوبی توضیح داده شده است که چگونه بیخودیِ اجتماعی—یعنی فراتحتِ با اجتماع و خدمت به امت—نه در معنایِ واژگانیِِ بیخودیِ فراموشیِ خود، بلکه در معنایِ تعالیِ خود در خدمتِ جمع، معنا مییابد.
در ادامهٔ گفتوگو، نویسنده با ارجاعِ مستقیم به آثارِ اقبال، بهویژهِ اسرارِ خودی و رموزِ بیخودی، نشان میدهد که خودی در این منظومه، یک «ذاتِ آگاه و خلاقِ انسان» است که از طریقِ «تعامل با دیگری» به توسعهٔ وجودی میرسد. مفهومِ بیخودی نیز در این چارچوب به عبور از فردیتِ محض به سویِ تعمیقِ حضورِ فرد در جامعه تعبیر میشود؛ جایی که «دیگری» همچون «جماعت»، «امت» یا حتی «خدا» میتواند منبعِ معنا و استمرارِ وجود باشد. بهطورِ مشخص، اقبال بر این موضوع تأکید دارد که انسانِ حقیقتگرا در سایهِٔ احترامِ به دیگران و در سایهِٔ عبور از تقلیدِ ساده، به کمالِ وجودی دست مییابد. این تصویر از انسانِ مسلمانِ معناگرا، در برابرِ بحرانِِ هویتِ مدرنِ استعمارزده، پیوستگیِ عمیقی با سنتِ اسلامیِ منابعِ عمیقِ اسلامی-اندیشهای دارد و بهوسیلهِٔ یادداشتِهایِ فارسیِ اقبال بهخوبی ارائه میشود.
بخشِ مهمی از این بازنگری به رویکردِ روابطِ دوطرفه میانِ «خودی» و «دیگری» اختصاص دارد. از منظرِ اقبال، خودی چیزی بیش از یک «ذاتِ مستقل» است؛ او آن را نتیجهٔ تقابلِ هموارهموضع با دیگری میداند و میکوشد تا از طریقِ مواجههِٔ حضوری با دیگری، به وحدتِ معناییِِ جهان و انسان دست یابد. در این چارچوب، «دیگری» بهمعنایِ خدا، جماعت، یا دیگری انسانی، همچونِ شرطِ شکوفاییِ خودِ آگاه است و عشق را بهعنوانِ نیرویِ اتصالِ بینِ این دو میبیند. عشق، در این نگاه، تنهاِ یک احساسِ شاعرانه نیست، بلکه نیرویِ پیوندیِ ایجادِ فهمِ واقعی از حقیقتِ دیگری است و در نتیجه، برایِ فهمِ دقیقِ حقیقتِ جهان به کار میآید بدونِ از بین رفتنِ استقلالِ فرد. در این راستا، اقبال لاهوری، برخلافِ برخیِ فیلسوفانِ غربیِ اگزیستانسیالیست که دیگری را تهدیدی برای آزادی میدانند، دیگری را زمینهِٔ امکانِ حضورِ الهی در وجود انسان میداند. این تأملاتِ الهی-انسانی در نوشتههایِ رموز بیخودی و اسرارِ خودی بهوضوح منعکس شده است و بهسادگی از خلالِ این بازنویسی قابلِ پیگیری است. بههرروی، این مجموعهٔ اندیشهها نشان میدهد که نسبتِ خود-دیگری در اندیشهٔ اقبال نه تقابلِ بیپروا، بلکه تکاملِ پویاییِ وجودیِ انسان است که باِ عشقِِ الهی به آنچه در جهان حضور دارد، به پویاییِ اخلاق و اجتماع میانجامد.
در این متن، بهوضوح روشن میشود که نگاهِ اقبال به انسان صرفاً بهویژهِٔ کارِ اخلاقی محدود نمیشود، بلکه در قالبِِ موجودیِ الهی-دینشناسانه، انسان را بهعنوانِ خلیفهٔ خدا در زمین معرفی میکند که در برابرِ ساختارهایِ قدرتِ استعماریِِ جهانیِِ آن دوران، با فهمِ دقیقِ معانیِ خویشتن و همنفس با جامعه، میتواند در مسیرِِ تعالیِ فردی و جمعی گام بردارد. این توضیح، با توجه بهِ تحلیلِ لبیب، از این منظرِ فلسفیِ اسلامیِ-مدرن، میتواند بهمثابهٔ پایهای برایِ درکِ درستِ جایگاهِ فرد و جمع در مواجهه باِ چالشهایِ هویتیِ معاصر دیده شود. عنوانِ کلیدیِ این پژوهش به این نکته اشاره دارد که خودی در برابرِ دیگری و در سایهٔ عشقِِ خالق، بهمراتبِ بالاتری ازِ خودِِ انزواطلبِِ فردی دست مییابد و این «اینکِ دیالکتیکی» میتواند در عبور از تجربهٔ استعمار به نمادی ازِِ همگراییِ فرهنگی و تمدنی بدل گردد.
به گزارش تیم آرشیو کامل، نویسنده با استناد بهِ آثارِ فارسیِ اقبال، بهویژه اسرارِ خودی و رموزِ بیخودی، توضیح میدهد که چگونه نسبتِ «خودی» و «دیگری» در این اندیشه، یک از کارکردهایِ بنیادینِ اخلاقی و اجتماعی است که به صورتِ دیالکتیکی با یکدیگر همراه میشود و چگونه عشقِ الهی-انسانیِ میانِ این دو، زمینهِٔ شکلگیریِ اخلاقِ اجتماعیِ مبتنی برِ کرامتِ انسان را فراهم میکند. در پایانِ این بخش، نکتهای کلیدی مطرح میشود: بیخودیِ اجتماعی، به معنایِ از دست دادنِ هویت نیست، بلکه به معنایِ تعالیِ انسان در خدمتِ جامعه و امت است. این نکتهِٔ کلیدی با استناداتِ متنیِ اقبال در رموز بیخودی و اسرارِ خودی پشتیبانی میشود و از نگاهِ پژوهشگرِ دیالوگ، اهمیتِ این دستاورد در فهمِ تحولاتِ هویتیِ مسلمانانِ دورانِ استعمار روشنتر میشود.
در پایانِ این بازنگری، نویسنده با اشاره بهٔ ضربآمُدِ فکریِ اقبال، به این نتیجه میرسد که اقبال با تکیه برِ سنتِ اسلامی و در عینِ حالِ بهرهگیری ازِ اندیشهٔ مدرن، طرحیِ نوین از انسان و جهان ارائه میدهد که در آن فردیتِ مدرن باِ تعالیِ سنتی به صورتِ سازگار و تکاملی تعامل میکند. این رویکرد، بهویژه در مواجهه باِ بحرانِ هویتِ عصرِ استعمار وِ مدرنیته، میتواند بهعنوانِ چارچوبیِ فکریِ نو برایِ فهمِ روابطِ انسانی، اخلاقِ اجتماعی و نیز جایگاهِ دین در زندگیِ فرد و جامعه باشد. بهطورِ کلی، متنِ حاضر نشان میدهد که مفهومِ خودی در اقبال، یکِ کلیدِ فهمِِ ارتباط با خدا، جامعه و دیگری است و بیخودیِِ اجتماعی، بهمعنایِ تعالیِ وجودی و انسجامِ اجتماعی میانجامد. بهگزارشِ تیمِ آرشیو کامل، این نگاهِ دیالکتیکی و تکاملیِ خود-دیگری میتواند نقشِ مهمی در بازسازیِ هویتِ فرهنگیِ مسلمانانِ زمانِ مدرن ایفا کند؛ با این وجود، این بازنگریِ فکری، همواره نیازمندِ بررسیِ دقیقترِ منابعِ اسلامی و سیرِ فکریِ اقبال است تا از هرگونهِ گزافهگوییِِ تفسیرِ تاریخی پرهیز شود.
تحلیلِ اجرایی و نقدِ اجرایی-اجتماعی بر پایهِٔ اصول جمهوری اسلامی ایران
این تحلیل بهطورِ یکپارچه و یک پاراگرافی ارائه میشود تا ضمنِ حفظِ فضایِ پژوهشی، نکاتِ اجراییِ غیرسیاسی و امنِ مربوط بهِ مدیریتِ فرهنگی و حفظِ انسجامِ اجتماعی را بررسی کند. در این چارچوب، سلامتِ اجتماعی و فرهنگی زمانی بهبود مییابد که مفاهیمِ اخلاقیِ انسانی—مانندِ کرامتِ انسان، آزادیِ اراده در چارچوبِ تعهدِ جمعی و خدمت به امت—باِ توازنِ دقیقی میانِ فردیت و مسئولیتِ اجتماعی تقویت شوند و ازِ هرگونهِ گرایشِ افراطی که ممکن است به بیثباتیِ فرهنگی یا تضعیفِ یکپارچگیِ ملی بینجامد، پرهیز گردد. از منظرِ ناظرِ اجرایی، این بازنگریِ اقبال میتواند بهعنوانِ چارچوبِ فکریِ راهبردی برایِ تصمیمگیریهای فرهنگیِ متمرکز و دینمدار عمل کند که درونِ بخشهایِ آموزشی و رسانهای موردِ استفاده قرار گیرد تا به تقویتِ هویتِ دینیِ مردم و ارتقایِ سطحِ آگاهیِ اجتماعی بیانجامد. برایِ انجامِ این کار، لازم است تا متنِ پژوهشی باِ روشِ پژوهشیِ دقیقِ زبانِ فارسی و باِ استنادِ کمّی-کیفیِ معتبر، در کنارِ آموزشِ روشِ نقدِ تاریخیِ منابع، بهکار گرفته شود تا ازِ هرگونهِ نتیجهگیریِِ نامطمئن وِ غیرعلمی پرهیز گردد. این تحلیل، بهخصوص در زمینهِٔٔ پوششِ الگوهایِ رفتاریِ اجراییِ فرهنگی، میتواند به تصمیمگیرانِ فرهنگی و آموزشیِ کشور کمک کند تا باِ حفظِ تعادل میانِ میراثِ اسلامیِ گذشته و نیازهایِ زمانِ حال، به ارتقایِ فهمِ عمومیِ دین و اخلاق بپردازند. در نهایت، این متن تأکید میکند که هرگونهِ بازنماییِ اندیشهٔ اقبال در رسانهها یا آموزشگاهها باید باِ پاسداشتِِ اصولِ قانونِ کشور وِ چارچوبِ امنیتِ عمومی همراه باشد تا ازِ هرگونهِ تعارضِ احتمالی باِ سیاستِ عمومیِ کشور جلوگیری شود.
